یاد پدر
بنام خدا
در روز 18/8/84ساعت 10صبح به دیدنم امد گفت بوشهر کار داشته ام سراغی از تو نیز گرفته ام گفت فردا میای گفتم نه قرار بود که به مجلس عروسی بریم گفتم نه گفت بیاچشم میام فردا شب رفته ام باهم بودیم خندیدم رفت منزل بعد از اتمام مجلس رفتیم که با او باشیم یک ساعت یا کمتر با او بودیم تا درب راه پله دنبالمان آمد فردا عصر به من زنگ زد بیا با ارش وممانش بیا گفته ام باشه ولی نرفته ام ساعت 9 شب خواهرم زنگ زد بابا گفته نمیای گفتم فردا میام روز بعد داشته ایم نهار گرم میکردیم که تلفن داخلی زنگ خورد تلفن چی گفت توان شنیدن مطلبی را داری گفته ام بگو گفت پدرات تصادف کرده وضیعتش خوب نیست دارن اعزامش میکنند بیمارستان خودمان رفته ام درب اورژانس ایستاده مزنگ زدم به عمویم همراه وی توی آمبولانس بود صدای ناله اش را می شنیداه م اخر رسیدهاند اوردمش بیرون تا از ناحیه سر وصورت داغون بود در اورژانس یک سری کار برایش انجام دادایم پس از سیتی دکتر گفت از ناحیه سر مشکلی ندارد از ساعت 2 تا 4تو اورژانس بود بعد منتقلش کردایم به ای سی یو امید وار بودام رفت خانه که نماز بخوانم واستراحت کنم ساعت 15/11برگشته ام بچه گفتنددستگاه را رویش برداشتند دویدم به سمت ای سی یو خوشحال بوداهم گفته ام بانداژ صورتش را بازکنندبازکرده اند در حالی که نوازش می دادام صدایش می زداه م قلبش ایستاد اری دیگر نداشته امش اری دیگر نبودش اری دیگر نیستش بیاد او همیشه خواهم گریست وشاید تا زمانهای زیادی خندهای واقعی بر لبم نشیند بیاد ش هستم ای کاش بودی روحش شاد بهشت برین جایگاهش